تبليغاتX
دغدغه های صد سال تنهایی من
یادداشتهای شخصی یک الهه...!

من راست دست بودم، بغلدستیم چپ دست.

سه نفر بودیم تو یک نیمکت. یک بار که داشتم می­نوشتم، دست بغلدستیم، دستم را خط زد. نگاهش کردم. نگاهم کرد. چشمهاش عسلی بود، موهاش زرد. خودش هم رنگ شیربرنجی بود که زنگ تفریح همان روز بهمان داده بودند. از دو روز قبل اعلام کرده بودند: " سه شنبه کاسه و قاشق بیارید، نذری داریم." من شیربرنج نگار را هم خوردم. فکر کردم "دیگه جا ندارم". ولی خوردم. هنوز نگاهم می­کرد. اخم کردم. گفت "ببخشید". دهنش بوی سیرترشی می­داد. لپم را باد دادم. خندید. خواستم سرم را برگردانم ولی بوی سیرترشی من را برد به زیرزمین همیشه سرد عزیز، با آن کوزه­های بزرگ لعابی مملو از ترشی. باز خندید. بوی ترشی که به مغز استخوانم رسید، فکر کردم " با ماهی خورده". نگار گفت: "من شیر برنج دوست ندارم." من شیر برنج نگار را هم خوردم. فکر کردم " دیگه جا ندارم". ولی خوردم. این بار لپم را که باد دادم، چشهام از حدقه بیرون زد. بوی سیرترشی قطع شد. بغلدستیم دیگر نمی­خندید. حالا نیمکت پر شده بود از شیر برنج نگار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 2:15  توسط الهه  | 

خیلی وقته چیزی ننوشتم

بزن به حساب بخش های ناخوشایند زندگی!

مامان میگه همه چیزو که نباید گفت

بذار منم نگم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 2:14  توسط الهه  | 

اتفاقاتی در زندگی هر فرد هست، که میتونه به طور کامل مسیر زندگی اون فرد را تغییر بده...
تنها به یک انتخاب وابسته ست... یک آره یا نه... یک رفتن و نرفتن... یک خواستن و نخواستن...
 جدال یک لحظه ی عقل و عشق... فقط یک لحظه...
انتخاب که کردی باید پایش وایستی... از سر اقتدار، از سر لجبازی، از سر غرور، از سر ...
اوه...چندان فرقی نداره از سر چی؛ درست همینجاست که مسیر زندگی تو تغییر میکنه...
درست همینجاست...
...
"... هی رفیق، این میونه، تو کجایی؟"
+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 17:49  توسط الهه  | 

(به بهانه ی فیلمهای جدید روی پرده...که بازهم بدترینشان متعلق به پسر چشم سبز بی استعداد سینمای ایران است...پسری که بیمورد سوپر استار نامیدیم)

هیچوقت فکرشم نمیکردم یه روز راجع به گلزار بنویسم...

بازیگری که از اولشم بازیگر نبود...گیتاریست بود،از نوع درجه چند...!

همه میدونستیم مرد جوانی  که با کت و شلوار ایکات کنار دریا لم داده سوپر استار بشو نیست...ولی با اصرار بهش لقب سوپر استار دادیم...نه واسه اینکه بهش امید داشتیم،نه...فقط واسه اینکه سوپر استار نداشتیم...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 3:43  توسط الهه  | 

خطابم به توئه....یه آدم خیلی معمولی مثه خودم...یه هنرمند محبوب...یه نفر که دست بر قضا رسیده به این صفحه...یه وبگرد هر شبه...نمیدونم...هرکسی که هستی:

چیزی به آخرین جمعه ی ماه رمضان نمونده

میدونی که...همون روز قدس...روز دفاع از مظلومیت مردم فلسطین

نمیدونم به چی اعتقاد داری

نمیدونم تو کدوم جبهه ای

فقط میدونم و میگم که توام بدونی چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

و یک جمله هم خطاب به چماق به دستان کوی و برزن این ماه ها(که البته اگر گوش استماع داشتن،تا امروز باید اینهمه فریاد رو میشنیدن،اما به قول آقاجون،من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم تو خواه از سخنم پند گیر،خواه...مثه همیشه نشنیده بگیر،ما هم دلخوش می مونیم که خدایی هم جای حق نشسته) :

"اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید"

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 21:15  توسط الهه  | 

یه دوستی تو وبلاگش چیزی نوشته بود که منو برد به اون قدیم قدیمایی که میگفت و دلش بد هواشو کرده بود.خواستم براش چیزی بنویسم که منم یهو انگار که از تونل زمان رد بشم،رفتم به اون قدیما و کمی قدیم تر...!

تقدیم به همون دوست

.................................................................

کمی قدیمتر از اون قدیم قدیمایی که تو میگی یه روز ناغافل از دست خدا سر خوردمو افتادم تو بغل ماما

نزدیک بود از ترس نفسم بند بیاد

داخل پرانتز بگم:آخه من از ارتفاع خیلی می ترسم-

که یهو همون مامائه سرو تهم کرد و

چنان کوبید به پشتم که هنوزم که هنوزه جاش درد میکنه و من از درد جیغ کشیدم و همه خندیدند،حتی مادرم که دیگه نایی نداشت

و من باز جیغ کشیدم و چشمام تر شد.

و هیچ وقت نفهمیدم که چه خنده ای داشت

سر و ته کردن من

کتک زدن من

جیغ کشیدن من

و هنوزم که هنوزه نفهمیدم

چه خنده ای داشت

از اوج به زیر افتادن من

بعد ها...چه تو بغل عزیز،چه تو باغ آقاجون،چه میون تیله های سبز آبی جلال که همیشه دلم میخواست با یه چیزی بشکنمش تا ببینم تو دلش چیه که اینطور منو حیرون پیچ و تاب خودش کرده...چه دم عیدی گرفتن،چه حالا که خاله شدم،دم عیدی دادن...تو هیچکدوم این لحظه ها اون لذتی نبود که وقتی خدا با گلم ور میرفت و سعی میکرد که اشرف موجوداتی بسازه که بتونه باهاش فخر بفروشه به فرشته های بی عقلش که تو مرتبه ی خودشون فقط درجا زدن بلدند و انگشت تعجب به دندان تحیر گرفته، زل میزدن به این دستکاری خلقت و آخرسر هم که از فضولی طاقتشون طاق شد،پرسیدند چی درست میکنی خدا با این یه مشت گل کثیف؟ و خدا همچین که اومد بگه من چیزی میدانیم که شما نمیدانید...، منی که هنوز گل وجودم خشک نشده،از میون دو دستش می سرم و با مغز چنان از اوج عزت به زمین خاکی ذلت فرومی افتم که فقط یه کشیده ی محکم می تونست حالمو جا بیاره و حال دیگرونو که بخندن.و من هنوزم که هنوزه توی چشمای همه ی اونها و همه ی اونهای دیگه ای که به قول شاعر محبوبم تنها شباهتی ناخواسته از پیکرهاشان به ظاهر برده ام،دنبال همون نگاهی باشم که تنها با بهت سقوط منو نگاه کرد و جمله ش نا تمام موند که بگه سجده کنید بر جانشین من...

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 17:43  توسط الهه  |