یادداشتهای شخصی یک الهه
گاهی وقتها منتظرم همچنان که دست زیر چانه به نقطه ای در آسمان خیره شده ام، دستی بزرگ بیاید و لیوان شیشه ای بالای
سرمان را بردارد و من را به عنوان نابغه ی مخلوقاتش که دستش را خوانده، بیرون بکشد
و همچنان که مرا مقابل شیشه عینکش از پس گردنم با دو انگشت آویزان گرفته، با حیرت
تماشایم کند و با خنده اش چنان هوایی به سویم پرتاب کند که موهای لختم توی صورتم
بادی بخورد. اما باز فکر میکنم اگر امروز و فردا باشد آنقدر موهایم بلند نشده که
توی صورتم پخش شود...پس شاید خنده ش آنقدر ها هم نفسدار نباشد. شاید تنها به
لبخندی بسنده کند. شاید هم بعدها عاشقم شود. همانوقت که مرا از بقیه جدا کرده و
روزی صدبار به دیوار شیشه ای پیرامونم میکوبد و با من سخن میگوید و قربان صدقه م
میرود. اینوقتها فکر میکنم قربان صدقه ی من میروی یا خودت؟! هرچه نباشد من مخلوقم
و او خالق من! اما وقتی که عاشقم شد چه باید بکند؟! اصلا مگر برای عاشقی باید کار
خاصی کرد؟! مگر نه اینکه من همیشه در کنارش هستم و او هم در کنار من؟! پس این
تقلای اضافی برای بزرگ کردن من یا کوچک کردن خودش چیست؟! پیشتر خوانده بودم فرزند اسب و الاغ ، قاطر میشود. و قاطر نازاست . فکر
میکنم پس قاطر باید بی شک در نظر همگان فرزند عشق باشد. -پس چرا نیست؟!- و باز فکر
میکنم اگر تو عاشقم باشی..اگر من عاشقت باشم...تکلیف آن قاطر زاده ی
عشقمان چیست اگر عاشق شود؟!به همینجاها رسیده ام که چشمهایم سنگینی میکند و خواب
مرا باخود میبرد. توی رویا تو در قواره ی
منی. به اول چیزی که فکر میکنم اینست که من بزرگ شده ام یا تو کوچک؟! اگر تو کوچک
شده باشی...تکلیف شهر بی خالقمان چیست؟! اینجا آدمها روزی 17 بار پیش پایت خم و
راست میشوند قادر متعال. با خودم فکر میکنم ..خب بیا و به همه بگو...بگو داستان
این نیست که شنیده اید...بگو خلقت چند میلیون ساله نیست،همه ش چند هفته ست...همینجا..
توی اتاق کار من...زیر آن لیوان شیشه ای بزرگ...به اینجاها که میرسم تازه از خاطرم
میگذرد که آن وقت است که همین مخلوقات به جرم کفر بر سر دارت میکنن...و اگر خدا
بمیرد؟! و باز فکر میکنم ...اگر به شماره ی خودمان ده سال پیش..صد سال پیش...چه
میدانم چندصدسال پیش روزی لیوان شیشه ای را برداشته باشی و عاشق یکی دیگر از
دخترکان مو سیاه مخلوقاتت شده باشی...؟!...آنوقت شهر من سالهاست که بی خداست. و
مردمم سالهاست که خدای مرده را عبادت میکنند. گو گیجه میگیرم. سرم را توی دستهام پنهان میکنم . از لابه لای تار موهام می
بینمت که همچنان مبهوت به تماشایم نشسته ای.موهام را به ناز به کناری میزنم. و از
تماشای لبخند تحسینت حظ می برم. حالا شاید در کارت مصرتر شده باشی. شاید روزی با
یک دست لیوان شیشه ای را کنار بزنی. بوسه
ای به پهنای تمام صورت روانه م کنی. و جام توی دست دیگرت را یکسر بالا بکشی. حالا
یا هم قواره ی من میشوی یا میمیری! اما نه.. از عشق مردن مال قصه هاست. شاید هم
مرا بزرگ کردی. آنوقت شاید پشت در اتاقت را هم دیدم. .همان در آبی رنگ و رو رفته
که بر دیوار سفید و یکدست اتاقت دهن کجی میکند. قفل در را میچرخانی و به اشاره ای
در را باز میکنی. شهر تو همان ست که ازش میترسیدم......پر از ساکنینی همچون ساکنین
شهر من. آنوقت اولین سوالی که در ذهنم شکل میگیرد اینست که آیا شهر تو هم خالقی
دارد که ایستاده بر بالای سر لیوانی شیشه ای جستجوگرانه
نظاره ش میکند در پی نابغه ای که دستش را بخواند؟! و فکر میکنم خالق شهر تو
هم عاشق دخترکان سیاه مو و چشم جادو -به تعبیر تو -میشود؟! و باز فکر میکنم ..اگر
همه لیوانها برداشته شوند و اگر همه خدایان عاشقم شوند...آیا باز هم لیوانی برای
برداشته شدن هست؟! با این اوصاف شاید اصلا خودم را به آن راه بزنم. شاید دیگر هیچگاه به انتهای
لیوان شیشه ای، جایی که هم شمایلانم آسمان می نامندش زل نزنم. حالا تو نا امید از بالای سر لیوان شیشه ای کنار میروی. شاید
یک روز همه مان را توی سطل زباله ی پیش پایت فرو بریزی. شاید هم ریخته باشی. چنین
مخلوقاتی جز دست پرورده های ناقص آزمایشگاهی که جایی جز در سطل زباله ندارند
نمیتوانند باشند.شاید سالهاست که در زباله های متعفن شهرت رها شده ایم. شاید حالا
مخلوقات کاملتری داری و به آنها سرگرمی. شاید سالهاست فراموشمان کرده ای. برای
همین است که هیچ چیز عوض نمیشود. هیچ بدی ای با خوبی جایگزین نمیشود. این بوی تعفن
هم از همین باید باشد. چشمهایم را با دو دست میمالم و موهام را چنگ میزنم. هروقت کلافه میشوم همینکار
را میکنم. نسیم خنکی لای موهام میوزد. همچنان نشسته بر سر پله ی حیاط، دست زیر چانه به همیشه سبز چسبیده به دیوار حیاط خیره میشوم. سرم را
بالاتر میگیرم و به آسمان زل میزنم.حس میکنم نقطه ای در آسمان برق میزند.فکر
میکنم؛ جایی شاید حوالی نگاه تو.
از بهار بیزارم بیش از همه برای خاطر گرده های درخت عرعرش...
خواهرم خنده میکند که عرعر نه درخت
بهشت...
اروپاییان عرعر را درخت بهشت می نامند - فکر میکنم که چه بد سلیقه ایم در
نامگذاری...!- داستان من و درخت عرعر-بگذار بنویسم درخت بهشت- داستان من و درخت بهشت داستان مار
است و پونه...
چه میشود کرد، حیاط خانه جدید تنها قد یک رونده ی همیشه
سبز جا دارد و یک درخت عرعر...!
حالا
نزدیکیهای خرداد که میرسیم دلم بیش از همه برای توت بزرگ باغچه تنگ میشود. برای خاطر توتهای آخرخرداد، که تلخی ماه امتحانات را در کاممان شیرین میکرد. توت باغچه همیشه برایم تداعی یک خاطره از کودکیم بود.
خاطره ی پیرمرد خوش قلبی، که سهم توت باغچه ش و شادی را یکجا بین کودکان محل تقسیم
میکرد. آخر هر بهار که توتها میرسید، در حیاط خانه ش را می گشود و ما را که در
انتظار نوبت لی لی خمیازه کشان توی کوچه ی تنگ و بن بست بچگی هامان ولو بودیم به
میهمانی توتها دعوت میکرد. قد یک محل بچه بود و قد یک محل توت و قد یک محل وسعت دل
پیرمرد. یادش بخیر
برف سختی باریده.
تمام طول راه مراقبم که زمین نخورم و همین راه رفتنم را خیلی مضحک کرده. سرم را که
از برف های پیش روم بر میگیرم، شهری را می بینم که همه ی آدمهاش مضحک راه میروند.
شالم را تا روی بینی م بالا میاورم. آن سوی خیابان فؤاد پنچری یک بی ام وی سفید را
میگیرد. کلاه سیاه بی حالتش تا روی پیشانی ش را پوشانده. از سرما لپ هاش گل
انداخته و مدام آب دماغش را بالا میکشد. از مدرسه که بر میگشتم فؤاد هم با کیف و
کتاب مدرسه، سر همین مکانیکی، روی تیوپ های دم در می نشست و آمدن من را انتظار
میکشید. از سر خیابان که پیدام میشد لبخندی روی لبهاش می نشست و تا پایان همان روز
میشد عکس من را توی چشمهاش دید. آنقدر هر روز همانجا نشست و آنقدر تنها نگاه کرد
که فراموش کرد برای چه آنجا می نشست. آخر کار هم شد کارگر همان مکانیکی. حالا هر
بار که از اینجا رد میشوم، من فؤاد را می بینم و فؤاد ماشین ها را. آسمان سرخ شده. عزیز میگوید این وقتها برف می
بارد. حتم تا الان بساط چای را علم کرده. طعم چای و توت خشک دهانم را شیرین میکند.
همزمان زنگ خانه را فشار میدهم. در صدایی میکند و باز میشود. بی ام سفید رد گل آلودی
روی برفها به جا میگذارد و طول خیابان را به نرمی طی میکند. برف بی رمقی آغاز
میشود.
دارم تمام میشوم آدمهای پیش رویم را دیگر نمیشناسم حتی به جا هم نمیاورم چه رسد به شناختن...! دلشوره میگیرم از همانها که مادر میگفت توی دلم رخت چنگ میزنند -و من تنها یکبار وقت رفتن عزیزی تجربه ش کرده بودم- این وقتها بلند بلند نفس میکشم و آرام آرام رنگ می بازم آدمها سایه میشوند و سایه ها در هیئت جن و پری احاطه م میکنند و چنگ در جانم فرو می برند ...قلبم میگیرد و فریادهام در هیاهوی کوچه های خسته و سوت قطار - بی چشمداشت پاسخی- رها میشوند سر که میگردانم مادر هنوز همان هاله ی رخشان و بی پایان پای سجاده است -دلم برای اینهمه ایمان که پای سجاده ی مادرم تباه میشود میسوزد- امثال طیبا و سودی نظر من را در خصوص دوست داشتن و عادت کردن خوب میدانند. اما باز بحثهای این چند مدتم با دوستی سبب شد این نظرات را اینجا واگو کنم. من همیشه گمان میکنم....دوست داشتن شکلی از اشکال عادت کردن است و جز این نیست که اگر چنین بود خاک گور اینقدر سرد نبود! با هم حرف میزنیم...با هم میخندیم...به هم فکر میکنیم...به هم عادت میکنیم...! یکجا خواندم همه ش یک وسواس فکریست اینکه اسمش را گذاشته ایم عشق. اسمش هرچه که باشد، دردناک ترین بخش ماجرا اینجاست...که هر عادتی و هر وسواسی، ترک شدنی ست....! دیر و زود دارد...اما الحق که سوخت و سوز ندارد. فرزاد حسنی بود انگار توی برنامه ی کوله پشتی شبهای تابستان چند سال پیش که هر شب تکرار میکرد با عشق زمان فراموش میشود و با زمان عشق...! و ما که آنروزها هنوز توی بخش اول این جمله گیر کرده بودیم کماکان در عجب مانده بودیم که چه کوتاه است روزهای تابستانی که دوازده سال توی مخمان فرو کردند به سبب چرخش چنین و چنان زمین و زمان بلندتر است از روزهای دیگر سال....! و حالا باور میکنیم که فراموش میشود...با زمان هر چه که فکرش را نمیکردی فراموش شدنی باشد... نمیدانی ...نمیدانی...نمیدانی که چه تلخ است این فراموشی ...و هی تلاش بی ثمر برای تداعی آن لبخندی که هربار پیش چشمت ظاهر میشد قند توی دلت آب میکرد.. کاش میشد آدمها را همان دم که دوستمان دارند دوست داشت...تا بعدها حسرتی نماند نه برای او که دوست میداشت و نه برای او که دوست داشته میشد... +"یک جورایی شبیه یکی از پست های اخیر آنا شد...بی منظور بود" باید تا متروی نواب بروم. حالا که کتابی برای خواندن همراه ندارم، ترجیح می دهم بنویسم. توی چهره ی آدمهای دور و برم نگاه می کنم تا شاید سوژه ای برای نوشتن پیدا کنم. همان آدم های تکراری همیشه اند. با همان ویژگی های تکراری همیشه. قطار می ایستد. صدای سوتی نخراشیده بلند می شود. درها باز می شوند. صدای زنی مثل همیشه ایستگاه ها را به نام می خواند. جمعیتی وارد می شوند. توی مترو سوال های آدم ها هم تکراری ست. "بازار همان پانزده خرداد است؛ باید از امام خمینی خط عوض کنی...به سمت حرم مطهر(!) ... ولیعصر هنوز افتتاح نشده...مصلی خط یک است...و ...!!" روبرویم دختری با تیپ کارمندی لپ تاپش را پیش روش باز کرده و مشغول است. کنارش دخترکی کم سال با شال قرمز و کیف قرمز و آرایشی به غایت جیغ تر از آن همه قرمزی، گه گاه نیم نگاهی روانه ی لپ تاپ می کند. لپ تاپ و کامپیوتر و لوازمی از این دست که می بینم یاد پروژه ی طراحی داخلی م می افتم. پنجشنبه تحویل است و من مثل همه ی پروژه های زندگیم عقب! سرم را که بالا می آورم، دخترک کیف قرمز جایش را به خانمی مسن داده با مانتو و شلوار خاکی...و روسری سفیدی که زیر غبغبش گره خورده... دور تا دور چشم هاش را که به آرامی روی صفحه ی لب تاپ دختر می لغزد سیاهی ناموزونی در برگرفته...لحظه ای دقیق می شوم که مطمئن شوم سیاهی، مدادی، سرمه ای چیزیست تا احوالات پیرزنی بی خواب...! تا بخواهم در چشم هاش زوم کنم، چند نفری تصویرش را ماسکه کرده اند. رسیده ایم به ایستگاه امام خمینی. خیل عظیمی از آدم ها به میله ی بالای سرم دخیل بسته اند! دیگر دختر و لپ تاپش را نمی بینم. همان نگاه های کنجکاو، این بار روی کاغذهای پیش روی من می لغزد. تنها کسی که نوشته هام براش اهمیتی ندارد، دختر بغلدستی م هست که هدفون به گوش دارد و آهنگ پر سر و صدایی از آن به گوش می رسد. دختر هماهنگ با ریتم آهنگ آدامس می جود و گه گاه خودش را در آینه ای که از کیفش در نمی آورد، نظاره می کند. صدای ظریفی سرها را از روی برگه هام به سمت دیگری می گرداند. زن جوانی با ابروهای تتو و ماسکی که تا زیر چشم هاش را پوشانده، لباس زیر می فروشد. نگاه می کنم. دیگر نه لپ تاپ دختر دیدنی ست و نه نوشته های من خواندنی. قلمم را بین انگشت هام می چرخانم. نگاهی به اسکناس هایی که توی دست زن جوان می چرخند، می اندازم. قطار می ایستد. صدای سوتی نخراشیده بلند می شود. درها باز می شوند. "شهید نواب صفوی". هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم، دستی میان موهام فرو میکنم و سرم را صدادار میخارانم. از همانها که طیبا همیشه چندشش میشد از صدای تماس ناخنهام بر سطح پوستم. نیمساعتی همانطور درازکش توی جا غلت میزنم و هر پنج دقیقه به نقطهای نامعلوم خیره میشوم و خدا میداند که در آن لحظات به هیچ چیز فکر نمیکنم. بعد از آب زدن به دست و روم، تکه نانی برمیدارم و همانطور تکیه زده به یخچال پنیری روش پهن میکنم و گاز میزنم. اول گاز میزنم، بعد در یخچال را میبندم! تلویزیون را روشن میکنم، "سیمای خانواده"، "تصویر زندگی" یا "خانه فیروزه ای"...! توفیری ندارد...همیشه یکی توی آشپزخانهای شیک با دستکش آشپزی میکند و مجری با لبخندی به عرض صورت از میزان جوز هندی میپرسد و من فکر میکنم که جوز هندی چه طعمی دارد. ته همشان هم که ختم میشود به نماز خواندن "مکارم" توی "مسجد اعظم قم" یا بارگاه فلان معصوم زاده...! صدای تلویزیون را قطع میکنم. مثل همان وقتها که بابا بلند بلند نماز میخواند و من گوشهام را میگیرم. حس ریا بهم دست میدهد. مامان شیشه پاک کن را میپاشد روی سطح شیشهای میز پیشرویم و روزنامه را مچاله کرده روی میز میکشد. از میان چروکهای روزنامه دندانهای عاریهی "خامنهای" پیداست. مامان حرف میزند. نیمیش را میشنوم. نیمیش را هم فقط سر تکان میدهند. میخواهند راحله را شوهر دهند. حساب میکنم؛ هفت هشت ده سالی از من کوچکتر است. تا میآیم براش دل بسوزانم، فراموش کردهام! تلویزیون مستندی از تانزانیا پخش میکند. "سالانه 2000 نفر در تانزانیا خوراک حیوانات وحشی میشوند”. فکر میکنم چه دغدغههایی دارند برخی مردم در گوشه و کنار این دنیا؛ دغدغهی خورده نشدن! همزمان با داد و بیدادهای خاله نرگس و پنگول و نیما، نیازمندیهای همشهری را ورق میزنم. چه کار عبثی. هرگز نمینویسند به یک خانم لیسانس مرمت و احیای بناهای تاریخی نیازمندیم بدون سابقه کار؛ با حقوق مکفی. چندتایی گرافیست و فتوشاپ کار چنین و چنان میخواهند. همیشه میروم و چند روزی کارهاشان را ردیف میکنم و بعد میگویند "متاسفانه کارتان آنچه مدنظر ماست نبود". هر روز یک محله. یک بار "استاد معین"، یک بار "مطهری"، یک بار "شریعتی"، یک بار همین "میدان صدم" خودمان. تابلوش را درست کردهاند. دیگر "صدام" خوانده نمیشود. قفسهی کتابها را بالا و پایین از نظر میگذرانم. "تهران در بعد از ظهر" را ورق میزنم. آخرین داستان را میخوانم. غمباد میکنم. به زور سر جای اولش میچپانم. محمد گل پنجم را هم به "آرسنال" زده. مشعوف است. کاغذی برمیدارم که طرحی بزنم. تازگیها طرحهام شبیه کارتونهای تولیدی "صبا" شده. کاغذ را همانجا رها میکنم. مامان که سعی میکنند لکهی روی میز شیشهای را زیر ظرفی پنهان کند، محمد را صدا میزند. محمد با اهی بلند روانهی خرید ماست میشود. تیشرت جذب که میپوشد مامان زیر لب "و ان یکاد" میخواند. سری تکان میدهم. سفره را برای ناهار شب مانده پهن میکنم. باقی روز هم که به بازگشت آنا بستگی دارد. پیشترها که آنا زودتر میآمد روز هم طولانیتر بود. بس که حرف میزد. حالا دیرتر میآید. حرفهاش را هم انگار تمام روز خرج آدمهای دیگر کرده باشد، خوابهاش را به خانه میآورد. آنا از تئاتری میگفت که به زودی روی صحنه میبرند. از کلاس فیزیولوژی. از دکتر چنگیزی. از اتاق عمل. از زنی که امروز توی بخش بچهی مرده به دنیا آورد. حالا که خوابش نمیآید دوست دارم چیزی بگویم. هی فکر میکنم. هی فکر میکنم. هی فکر میکنم. از مستند تانزانیا میگویم. جایی که آدمها خوراک سبعیت میشوند- میان حرفهام فکر میکنم چندان فرقی هم با ما ندارند؛ خوراک سبعیت میشوند- آنا لبهاش را ور میچیند. حرفهام که تمام میشود خودم از هیجان عرق میریزم. آنا استکانی دیگر از چای پر میکند و از تراکتهایی که برای تئاترشان طراحی کردهام میپرسد. فکر میکنم شاید واقعا تراکتها موضوع بهتری بود. "چرا به فکر خودم نرسید". شب باید زود بخوابد. 8 صبح تمرین دارند. چراغ را که خاموش میکند، من توی خاطرات سه سال پیش قدمی میزنم. فرصت میکنم برای راحله دلی بسوزانم. برای پدربزرگ و مادربزرگی که هیچوقت نشناختمشان فاتحهای میخوانم. گوشیم را برای n امین بار باز میکنم که مطمئن شوم کسی به یادم نیست. زل میزنم به نقاشی کیمیا روی LCD موبایل. دخترکی با قدی بلندتر از درختهای باغچه و لبخندی تمام نشدنی ، آغوشش را رو به سویم باز کرده است. چقدر خوب است برخی آدمهای زندگی مال دست نیافتن اند...! عشق نرسیدنش زیباست...عشقی که به وصال برسد دیگر چیزی از قداستش باقی نمی ماند که زیبا باشد...! وقتی همه ی حریم ها از میان برداشته شود...دیگر چه می ماند از زیبایی؟! یادم هست از مارکز خواندم رابطه ی جنسی دلخوشی آدمی ست که به عشق نرسیده...و یادم هست چقدر گریستم با سنگینی همین یک جمله...! ماهی قرمز، توی همان تنگ کوچک بلور زیباست...ورنه حاصل هم نفسی با او...بوی ضخمی ست تحمل نشدنی! برخی آدمها با همین فاصله زیبایند...حس داشتشان تا همین جا زیباست...همین دست نیافتنی بودنشان لذت بخش ترین کلافگی دنیاست... تو با همین فاصله زیباترین خاطره ای...من از همین فاصله هست که دوستت دارم. "کمی دیر؛ به ژوزه ساراماگو، خالق همه ی نام ها" شده تفریح پنجشنبه هام؛ بعد از کلاس راس ساعت 3 از چهار راه ولیعصر تا مترو انقلاب را پیاده گز میکنم و به هر کتابفروشی که میرسم سرم را به شیشه میچسبانم و کتابها را یکی یکی از نظر میگذرانم. گرچه کتابفروشی های انقلاب بی سلیقه تر از آن هستند که هر هفته دستی به ویترینشان بکشند و دست کم چیدمان کتابها را عوض کنند ولی تفریح خوبی ست... همیشه مطلب نویی برای کشف شدن پیدا میشود. توی این آفتاب مغز آدم دم میکشد. بعد از چندمین چراغ قرمز، بالاخره اولین کتابفروشی انتشارات مروارید است. کتابها همان کتابهای همیشه اند. عکسی لا به لای کتابها جلب نظر میکند." ژوزه ساراماگو برنده نوبل ادبی 1998 درگذشت". نگاهش که میکنم؛ اولین چیزی که به ذهنم میرسد این است "...ااا...من هیچ فکر نمیکردم ساراماگو این شکلی باشه...!!" بیشتر از وقتی پدر شیرین مرد دلم میسوزد... به سبک خودمان براش فاتحه میخوانم. برعکس همه ساراماگو را با "همه ی نام ها" شناختم. هرآنچه از لذت خواندن دارم، مدیون همین کتاب و همین نویسنده ام که مرا با عالم رمان آشتی داد. یادم هست چقدر قدرت قلمش برام خیره کننده بود. توی داستان چنان غرق میشدم که شده بودم خود ژوزه ی داستان...سر از کتاب که بلند میکردم انگار از عالمی دیگر پرت میشدم برابر دیدگانی که تا دقایقی برام غریبه میزدند ! به خانه که میرسم توی اینترنت سرچی میکنم...چند روزی از مرگش میگذرد...بس که از خبرها فراریم...! آدمهایی که همیشه دوست داشتم روزی از نزدیک ببینمشان زودتر از آنکه به جایی برسم می میرند! شاملو را هم همان سال که مرد شناختم...! و چقدر دلم سوخت برای این تعلل در از فروغ به شاملو رسیدن..!! "در ستایش مرگ" را ورق میزنم..."روز بعدش هم کسی نمرد..." با همین یک جمله فکر میکنم، به یاد ایام خوشی که داشتیم، امشب را هم با ژوزه صبح خواهم کرد...! " به طره " + کره شمالی از آن کشورهای بدبختی ست که هرگاه بهش فکر میکنم، احمقانه احساس خوشبختی سراسر وجودم را فرا میگیرد و البته به همان سرعتی که این حس در من ریشه میدواند، به همان سرعت هم بدبختی این فکر که آنقدر بدبختم که از قیاس خود با مردمان کشوری همچون کره شمالی باید خیال خوشی برم دارد، حالم را از این شعف کاذب بهم میزند. + در طی جام جهانی، من طرفدار همه ی تیمهای بدبختم...!! کره شمالی هم که سر آمد این بدبختها..!! کشوری که فقط یک بمب اتمی دارد...و دیگر هیچ! + کره شمالی 44سال بعد از اولین حضور در جام جهانی، اینبار در افریقا خلاصه میشود در بازیکنانی نزار، با سرهای تراشیده به سبک اردوگاههای نظامی- و البته این کشور چندان توفیری هم با اردوگاههای نظامی ندارد...وقتی 9شب ساعت خاموشی ست...!! - نمیدانم چه حسی دارد خروج از این دژ عظیم حفاظت شده...! گرچه جونگ تائسه چندسالی ست در ژاپن بازی میکند، اما شاید این حس را تنها بتوان در اشکهای او در ابتدای بازی با برزیل خلاصه کرد...!!- + عادل که تاکید داشت به شجاعانه بازی کردن کره شمالی در برابر برزیل، من فکر میکردم این شجاعت هم از عدم شناخت ناشی میشود...!! و باز یاد سالهای دور افتادم که آرزو داشتم بومی بدوی بودم، در قبایل قلب افریقا، تا فارغ از ترس شناختن می زیستم...!!! ترسی که وقتی هولش آدم را بردارد، افلیج کننده است، حتی با همه ی توان و استعداد آدمی...! + خیلی نمیدانم از چه میخواستم بنویسم..!! از کره شمالی؟! از خوشبختی های کاذب..؟! از دیکتاتوری حاکم بر جهان سوم؟! یا از انرژی اتمی که انگار جان این کشورهای حقیر به آن بسته ست...حتی به قیمت عقب ماندگی...حتی به قیمت تباه کردن زندگی میلیونها نفر ساکنین این کشورها ! - و راستش هنوز نفهمیدم آن پیرزن هفتاد و خرده ای ساله که صد لرز به صداش می افتد تا یک کلام از دهانش خارج شود این انرژی هسته ای را میخواهد کجاش بگذارد که با شور و حرارت لپهای چروکیده ش را باد میدهد که حق مسلم ماست...!! پس حق من از لذت زندگی در موطنم چه میشود؟! حق من از یک نگاه انسانی، وقتی در دوول غربی چشمشان به ملیت روی پاسپورتم میافتد..؟! - یادش بخیر زمانی دانشجوی قزوین بودیم! هر کس می پرسید کجا درس میخوانید تا اسم قزوین را می آوردیم، خیلی که ادب به خرج میداد، نیشش تا بنا گوش باز شده، برقی از چشمهاش ساطع میشد که هرچه در برابر برقش مقاومت میکردیم، نهایتا مقادیری سرخ و سفید شده و مجبور بودیم چشمهامان را به زمین بدوزیم...! البت قزوین از آن خبرها هم که میگویند نیست...اما خب، اهالی قزوین لطف داشته و هر گاه پیش آمد میکرد که در خیابان برای بستن بند کفش، یا برداشتن کلاه باد بردمان(!) اقدام کنیم، تذکرات لازمه را از هر هر دو جانب خیابان و توی تاکسی و طبقات فوقانی ساختمانها و ... روا میداشتند و یادآور میشدند که اینجا قزوین است و همیشه ما را شرمنده ی این حس غریب نوازی خود میکردند!! اتوبوس های تهران-قزوین (توفیری ندارد یا قزوین- تهران)، در طی سال تحصیلی، هر روز، مملو از جمعیت دانشجویان تهرانی است که دست کم دو روز در هفته این مسیر را طی میکنند. ما که چشم و گوش و حتی دهان بسته راهی دانشگاه شده بودیم، بار اول که سوار این اتوبوسها گشتیم، چیزها دیدیم که فکمان آویزان شد و هرچه چشم میدوختیم به پشتی صندلی پیش رومان، باز دائما نگاهمان می سرید روی دستهایی که در اطراف هی در هم گره میخورد و باز میشد و پیشروی میکرد و تا کجاها که نمیرفت... و تازه آنوقت بود که دریافتیم این رابطه ی دوست دختر، دوست پسری که میگویند پس این شکلی است و از همان زمان هم بود که به واقع معنای این دو لغت- دوست دختر و دوست پسر- و تاکید ویژه شان به جنسیت شخص مقابل را دریافتیم و همان وقتها هم بود که دانستیم که لاو و تب کردن در هجر یار و از این دست احساسات، تب غرایز سرکوب شده است، نه چیز دیگر...! و یادم هست آنروزها که اینها را فهمیدم چقدر ناراحت شدم، بیشتر از اینکه کاش هرگز نمی فهمیدم... -که خریت هم عالمی دارد- ...! خلاصه ما که همیشه در این اتوبوسها تنها بوده یا به اتفاق دوستی هم جنس طی طریق میکردیم، چه در عوالم تنهایی خود، و چه در مصاحبت با آن همسفر هم جنس، نیمی از وقتمان به مباحثه در باب همین شکل رابطه که در پیرامونمان در حال انجام بود(!) و ریشه یابی چند و چون و چرایی آنها طی میشد. و همیشه این مواقع یاد این جمله ی معروف می افتادم که انسان از هرچه منع شود، بدان حریص میگردد...و توی ذهنم، یادی از فروید علیه رحمه میکردم که به روایت یکی از پاورقی های کتاب معارف فکر میکنم سال سوم دبیرستان، "ریشه ی تمام مشکلات بشر را در عقده های روانی ناشی از واپس زدگی میل جنسی میدانست" و فکر میکردم این مطلب هرجای دیگر دنیا هم که صادق نباشد، مال خود خود اتوبوسهای جنسی تهران-قزوین است! آن اوائل که چشمهامان را درویش میکردیم از وقایعی که در اطراف در حال وقوع بود، مدام زیر لب غر میزدیم که: " اه..خودتونو کنترل کنید دیگه...اتوبوس که جای اینکارا نیست...یه مکان گیر بیارید از این غلطا بزنید.."! و غافل از آنکه، مکان همان اتوبوس های تهران- قزوین است!! و همین شد که این اواخر که چشمهامان هم به این موارد عادت کرده بود، دیگر حق میدادیم به این غرایز سرکوب شده و این جوانهای بی مکان(!) دست پرورده ی اندیشه های انقلاب و اگر لعن و نفرینی بود، نثار آنها که باید میکردیم، نه جوانانی که عقده ی جنسی از چشمهاشان بیرون زده و نه مال ازدواجند و نه پولش را دارند، نه توانش را، نه امکانش را و باید در لفافی از ایمان موروثی توخالی، نگاهشان را حفظ کنند و مراقب باشند که از این سوی بام سقوط نکنند! + از دو سال پیش اینطور شده که اتوبوس های مسیر قزوین به تهران، از ساعت 3 بعد ازظهر به بعد، به سبک توالت های عمومی، زنانه مردانه میشود؛ فکر میکنم به جهت حفظ ایمان این مختصر بازماندگان دائم السفر مجرد مسیر قزوین- تهران...! چند مدتی ست کسی توی خواب میخواهد جانم را بگیرد. از فریادهایی که به جایی نمیرسند بیزارم اما هر شب همین داستان تکراریست. چنگ میزند توی جانم و چیزی شبیه روح از تنم بیرون میکشد اما به نیمه نرسیده در تب و تاب تقلای من، میان زمین و هوا، ما بین سایههایی که از آینده میبینم، رهایم میکند و گرفتن جانم - که دیگر به لبم رسیده- را به شبی دیگر موکول میکند، و هربار این دستهای خواهرم هست که با تکانهای شدید به فریادم میرسد تا از عالم خواب- که خیال در آن انتهایی ندارد- بیرونم بکشد. این میان بدترین بخش وقتهاییست که خواهرم هم در خوابم میشود هزار بار بیدارم میکند و عین هزار بار به همانی که در پی قبض روحم هست تغییر ظاهر میدهد و من عین هزار بار از ته جان فریادهای بی صدا سر میدهم و در دل تمنا دارم که کاش این بار روحم را به تمامی از قفس جان بیرون بکشد و خلاصم کند از این عذاب هر شبه که خواب را دیگر نه مایه ی آرامم، که به تلخ ترین لحظههای زندگیم بدل کرده است. و اینچنین است که از خواب گریزانم و به زور کتابهای آخر شب و چایهای آخر شب و وبگردیهای آخر شب، ساعت خوابم را به تاخیر می اندازم و خواب را از سر خستگی آنچنان بر خود سنگین میسازم که حتی آن قابض روح هم مرا به هیئت مردگان پنداشته، این یک شب را دست از سر کشمش با روح عاصی من بردارد... به سودی؛ تنها بازماندهی نسل دوستان دانشگاه این فراموش شدن هم از آن دردهاست... وقتی یادم میافتد، روزی که دیگر نیستم...و آدمهایی که- نهایتا- با چهل روز ماتم، خاطراتم را هم، در همان قبرم دفن میکنند و همچنان که تنم را به دست مورها و کرمهای زیر خاک سپردهاند، یادم را هم به دست فراموشی میسپارند و چه شود که سال به سال، سر همان قبری که حالا دیگر مرده توش نیست(!) فاتحهای نثارم کنند که آن را هم نیمیش معلوم نیست چه میشود - چهارتا قل هو الله شد یا دو تا؟!- همهی تنم مور مور میشود از وجود بی وجودی که ارزش یک یادش بخیر را هم نداشت...! "زمانی عشقم، مام وطنم بود. و دردم نادیده گرفتن قدمتی، به بلندای تاریخ بشری." در این مدت آنقدر درد دیدهام که دیگر وقتی برای غم میراث بشری خوردن ندارم. یادم هست درد باتوم، همهی اینها را از سرم انداخت. به درک که آرامگاه کوروش زیر آب میرود. به جهنم که مترو اصفهان از زیر چهار باغ رد میشود. به من چه مربوط که قطار شیراز از کنار نقش رستم عبور میکند و در کرمانشاه بیستون با هر عبور ترن به خود میلرزد یا که در اصفهان بنایی به قدمت تیموری، محل نمایش دایناسورها میشود و میراث فرهنگی وامی چند صد میلیونی برای نمایشگاه خصوصی عکس هدیه تهرانی اختصاص میدهد. چقدر برای ارگ فرو ریختهی بم گریه کنم؟! تا به کی خلیج تاراج رفتهی فارس را فریاد کنم؟! به درک که آذربایجان، نظامی را شاعر گنجه میداند و ترکها مولانا را از آن قونیه. مفت چنگشان. مال من نیستی که نیستی. من که از خون کوروش نیستم. بگذار آرامگاهش را هم آب ببرد. بگذار هر چه تاریخ داریم نابود شود تا نگویند از سرزمینی با این تاریخ، این مردمان؟! بگذار همچنان خائف خودمان را به ندیدن بزنیم و به برج میلاد و ثبت ملی چادر بنازیم. اینجا ایران است؛ سرزمین مهر آریایی و عدل نوشیروانی. سرزمین فصل الخطاب ها، و تندیسهای فراری. اینجا ایران است؛ سرزمین بادها و بدها. اینجا قد ایمان مردان به قدر حسن جمال دخترکان است. اینجا زمین هم به تاب زلف دختران میلرزد -نمی شنوی؟! زلزله در راه است- آنا از دخترهای تکراری می نالد. من حرفهای همیشه را تکرار میکنم. جان به جانشان کنی همانند که بودند. احمق و خاک بر سر. فقط بزن تو سرشان. مثل بز برایت سر تائید تکان میدهند. کسی میگفت "نفرمائید خانم، دختر ریحانه است". " برای ف.ع؛ مردی که زیاد میدانست و بی منظور به ب.ف" همه ی زندگی به تصادفهاش بند است. بعضی تصادفها به زندگی مان مسیر میدهد. بعضی هم مسیر زندگیمان را تغییر میدهد. بعضی هم همینطور یلخی است!! یعنی هر چه میخواهی فلسفهای براش بسازی، نشدنی است. گفتم زندگی است و تصادفهاش؛ نگاه های تصادفی. مرگ های تصادفی. کلیک های تصادفی. و ... نمونه های تصادفی. مثل دو مولکول هوا توی یک اتاق بزرگ که معلوم نیست چندبار بهم برخورد کنند. و شاید تنها همان یک بار باشد. و شاید اصلا شایدی هم در کار نباشد! من بقال سر کوچه مان را هر روز می بینم. و پادوی جوان مبلمانی سر چهار راه را که ریش لنگری میگذارد. و گدای علیل روی پل هوایی را که پای معلولش را روی باکسی میگذارد و کتاب میخواند. و از این دست آدمها. مولکولهایی که هی بهم میخورند. خب، گاهی دنیا آنقدر کوچک میشود که ظرف مکانش تنها تا سر همین چهار راه است. گاه هم آنقدر بزرگ میشود که دیگر برای هیچ تصادفی مجال نمیگذارد. داشتم فکر میکردم با حساب احتمالات، احتمال برخورد تصادفی با هریک از آدمهای دنیا در زندگی انسان میتواند سهمی برابر داشته باشد. مثلا احتمال دیدن براد پیت یا صدر اعظم آلمان یا همین ف.ع و یا بقال سر کوچه مان برای من، همه با هم برابر است! اما... سهم من از این احتمال، همان بقال سر کوچه مان و پادوی جوان مبلمانی سرچهار راه و گدای علیل روی پل هوایی است. و از این دست آدمها. میخواهم راننده تاکسی باشم. یا گلفروش. یا فروشندهی بوتیک. یا یکی از همین زنهای خانهدار که به قول آقایان صبح تا شب توی خانه لنگشان را روی لنگشان میاندازند و جلوی تی وی لم میدهند. یا هر آدم معمولی دیگری. ناف ما را با معمولی بودن بریدهاند. نه بلدم روی دستهام راه بروم. نه حرکات ژانگولر میدانم. نقاشی میکشم و گاه از نقاشیهام کیف میکنند؛ ولی نقاش نیستم. مینویسم و گاه از نوشتههام حظ میبرند؛ ولی نویسنده نیستم. خوشچهرهام و بلند بالا؛ ولی نه مدلم و نه بازیگر. چند کاریکاتوری در مجلهای سیاه و سفید چاپ کردهام؛ اما کاریکاتوریست هم نیستم. مسلمان هم نشدیم که دو رکعت نماز شکر برای هیچ و پوچ به جا آوریم شاید برای خدا خاص شویم. من نه پول دارم نه زور. یک آدم معمولیم. در یکی از معمولیترین خانوادههای شهر به دنیا آمدم. نه پدرم حسابدار بیمارستان ساسان است و نه مادرم دستیار طراح لباس فلان فیلم سینمایی. خیلی معمولی در بیمارستانی معمولی در تهران به دنیا آمدم. دست کم سزارین هم نبود؛ طبیعی و شاید بهتر باشد گفت معمولی. در معمولیترین محلههای شهر زندگی کردهام. به معمولیترین چیزهای دنیا دل بستم و به معمولیترین شکل ممکن دل بریدم. در معمولیترین مدارس شهر درس خواندم و به معمولیترین دانشگاهها راه یافتم. حتی مثل معمولیترین آدمها چند مدتی هم پشت کنکور درجا زدم. ای بابا! وقتی قرار نباشد آدم از معمولی بودن درآید، مه و خورشید و فلک هم در کارند. امروز دانستم کار هر بز نیست خرمن کوفتن. من نه گاو نرم و نه مرد کهن. پس عطای نویسندگی را به لقاش بخشیدم. ارزانی تمام خرمنکوبان روزگار. وقتی توصیفهات آبکی است. وقتی تجربیات زندگیت به درد لای جرز میخورد. وقتی نوشتههات مثل همهی زنهاست (مثل همهی زنها. مثل زنها. زنانه. چقدر از این یک تکه در ادبیات ایران بدم میآید). وقتی مثل همهی زنها دیده نمیشوی. وقتی مثل همهی زنها باید بد باشی تا دیده شوی. وقتی در مملکتی زندگی میکنی که زن بودنت هم فتنه است. وقتی که طره ی جلوی پیشانیت هم اسباب تحریک است. وقتی وجودت هم وامدار تولد دیگریست. وقتی معشوقت هم با یک بطری مشروب معاوضهت میکند. وقتی در رمانتیکترین لحظات زندگی زناشوئیت "بلای خانه" خطاب میشوی که:" خدا هیچ خانهای را بی بلا نگذارد". وقتی تنها دلخوشیت باید مردی عرب باشد که روزگاری دور، بر دست نوزاد دخترش بوسه زد و کوثرش نامید. وقتی دنیا با همهی بزرگیش آنقدر کوچک میشود که دیگر جایی برای تو ندارد. این وقتهاست که فکر میکنم، اگر دستم به خدا برسد.... کاش خدایم یک پاره سنگ بود... پیوست: بگذار به زنانهترین شکل ممکن بگویم؛ از امروز مینویسم برای تصویر خودم روی سینی نشستهی چای. بذار بگم . . . ؛ هیچوقت از عیدو لحظهی تحویلو سفرهی هفت سینو دید و بازدید و سیزده بدرو سرسبزی و بهار و جفتگیری پرندهها و لباس نو و عیدی و یا مقلب و القلوب و هیچ کوفت و زهرمار دیگهی شروع سال نو خوشم نمی اومده. ولی همیشه مثه احمقها یه روز مونده به سال جدید قلمو دست میگیرم، دست زیر چونه میزنم و میرم تو فکر که تخم مرغهای امسالو چه رنگی بزنم. تخم مرغهای رنگارنگی که حتی توی هفت سین شمرده هم نمیشن. و هر روز باز مثه احمقها سر میکشم به تنگ بلور ماهی قرمز سر هفت سین و نفسهاشو میشمرم که بدونم امسال ماهی عید چقدر دووم میاره . . . نه؛ بازم به سیزده بدر نمیرسه. و باز همون بغض لعنتی که از دیدن جنازهی وارونهی ماهی بخت برگشته روی آب راه گلومو میگیره. باز باید 365 شبانه روز شب بخوابیم و صبح بیدار بشیم و توی دود و ماشین و دیوار و آدم و آدم و آدم وول بزنیم تا باز یه شب آتیش بازی کنیم و چند روز بعد پای هفت سین لبخندهای احمقانه تحویل هم بدیمو شروع 365 روز دیگه رو جشن بگیریم. اینجوریه که بزرگترین تحول هم این میونه همین میشه که هر چهار سال 365 روز بشه 366 روز . . . میدونم . . . چه من بخوام چه نخوام اوضاع همینه . . . خسته و وارفته به ایستگاه اتوبوس میرسم. در آن هوای گرم یک ربعی پیادهروی کردهم تا به اول خط برسم. روی نیمکت پیرمردی خمیده دو دستش را محکم روی عصایش تکیه کرده تا سرش به زانوهاش نچسبد. پیرمرد به نقطه ای نامعلوم روی سنگفرش ایستگاه خیره شده و لب میجنباند. با کمی فاصله، جوانی با موهای مجعد جوگندمی و چشمان خاکستری نشسته که پیراهنش با رنگ موها و چشمانش هارمونی خاصی ساخته. کیفم را روی نیمکت میاندازم و با تعللی مینشینم. مخصوصا کیفم را طوری انداختم که از برخورد سگکش به لبهی فلزی نیمکت، صدایی بلند کرده باشم. پیرمرد هنوز در عوالم خودش نشخوار میکند. جوان به نگاهی کوتاه بسنده میکند. فکر میکنم " امروز روز من نیست" و باز که یاد جلسهی آزمون میافتم سطلی آب سرد روی سرم خالی میشود. حالا وقتی برسم خانه مامان همین که در را باز کند میگوید "کجایی پس؟ زنعموت از صبح صدبار زنگ زده". من بی توجه به حرفهای مامان میروم سمت اتاق پشتی تا برای خودم خلوت کنم. هنوز در اتاق را کامل نبستهام که باز صدای زنگ تلفن بلند میشود و اینبار مامان خوب میداند که باید چه جوابی به زنعمو بدهد. توی اتاق پشتی، یک قفسه فلزی قر شده از کتابهای آقاجون مانده، یک گنجهی قدیمی و تا دلت بخواهد لحاف و تشک از جهاز مامان. اتاق پنجره نداره، تاریک تاریک است. میروم جلوتر، دستی به کتابهای آقاجون میکشم که حالا خیلی وقت است کسی صدای ورق خوردنشان را هم نشنیده. دستم را که روی ردیف کتابها سر میدهم، گرد و خاک ماندگی را زیر انگشتانم حس میکنم. با خودم تکرار میکنم: "ناسخ التواریخ، تذکره الاولیا، کلیله و دمنه، گلستان سعدی، بوستان..." فقط کافیست لمسشان کنم تا همهی خاطرات خوش آنروزها پیش چشمهام رژه برود. آقاجون کنار قفسهی کتابها روی صندلی لهستانی که از سمساری حاج نعیم زیر قیمت برداشته بود مینشیند و عینک ته استکانیش را با ظرافتی وصف ناشدنی روی بینیش تنظیم کرده، بعد رو به من دو دستش را باز میکند و من با ذوق میخزم لای دستهاش و آنوقت آقاجون کتابی برداشته، صفحهای را باز میکند و میخواند. و من در تمام طول حکایت انتظار میکشم که آن صفحه زودتر تمام شود و آقاجون بگوید: "بریم صفحهی بعد" و من آنطور که آقاجون یادم داده بود انگشت شستم را در دهان خیس کرده و صفحه را عوض میکنم و آقاجون بعد از بوسهایی بر فرق سرم بازمیخواند.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

